تبليغاتX
ناتاناییل

ناتاناییل

کاش از دلبر نشانی داشتیم

بر سر کویش مکانی داشتیم

از برای مهدی صاحب الزمان

کاش در دل جمکرانی داشتیم


نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:32 توسط ناتاناییل|

 

 

به نام آنکه بر وجود انسان دمید  

و به نام آنکه دل را آفرید

تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند

پس به نام پروردگار عشق و

به نام پروردگار هستی

سلام به همه دوستان عزیز

وبلاگ متعلق به خودشماست

نظریادتون نره

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 13:1 توسط ناتاناییل|

عشق می ورزیدم

دوست می داشتم می پرستیدم کسی را که شاهرگ هستی ام

برای اوبود!

اینقدر سر گشته بودمکه فرشتگان را در کنارم می دیدم.

اما افسوس که فرشته من فرشته نبود!

صداقت را به ارث برده بودم

اما یگانه من هم یگانه نبود

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 3:2 توسط ناتاناییل|

دوستت دارم

 

من تو را به قلبم قول داده ام،

                                   نگذار بدقول شوم...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 2:55 توسط ناتاناییل|

نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم
و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ...
می خواهم امروز را زندگی کنم ...
خواستی باش ... نخواستی نباش
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:45 توسط ناتاناییل|

در یک آشنایی دوستانه دست دادیم

تو فقط دست دادی اما من همه

چیزم را از دست دادم!!!

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:42 توسط ناتاناییل|

صدای معلم در کلاس می پیچد


...... جاهای خالی را با کلمات زیر پر کنید


و من هنوز



نمیدانم جای خالی تو را چه چیز پر خواهد کرد
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:41 توسط ناتاناییل|

گاهــی کسـی رو دوســت داری ، نمی فهمـــــــــــ د !


گاهــی کسـی تو را دوست دارد ، نمی فهمـــــــــ ی !


گاهی هر دو هم را دوست دارید ، نمی فهمنـــــــــ د !

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:41 توسط ناتاناییل|

نه کسي منتظر است...


نه کسي چشم به راه...

نه خيال گذر از کوچه ي ما دارد ماه...

بين عاشق شدن و مرگ مگر فرقي هست؟

وقتي از عشق نصيبي نبري غير از آه...
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:40 توسط ناتاناییل|

خدایا به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری 

لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم و مردنی عطا کن


که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:37 توسط ناتاناییل|

خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:35 توسط ناتاناییل|

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است .

 وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:34 توسط ناتاناییل|

تو روز و روزگار من

              بی تو شادی نیست

                            تو دنیای منی اما

                                   به دنیا اعتمادی نیست

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:29 توسط ناتاناییل|


اهل کاشانم

 روزگارم بد نيست

تکه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي

مادري دارم بهتراز برگ درخت

 دوستاني بهتر از آب روان

 و خدايي که دراين نزديکي است ....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:23 توسط ناتاناییل|

                                                                                 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:20 توسط ناتاناییل|

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:41 توسط ناتاناییل|

ابری نیست
بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها روشنی من

گل
آب
پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر

آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط

نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد

نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست

چیزهایی هست که نمی دانم

می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد

می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه از پل


از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:39 توسط ناتاناییل|

هر غروب در افق پدیدار می‌شوی

در دورترین فاصله‌ها

آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،

من نامت را فریاد می‌زنم

و آهسته می‌گویم: “دوستت دارم"

اما واژه هایم در هیاهو گم می‌شود

و صدایم به تو نمی‌رسد

نگاهت می‌کنم

می‌خواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارم

اما نگاهم در غبار گم می‌شود

و هرگز به تو نمی‌رسد...

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:19 توسط ناتاناییل|

فصلی تازه در راه است

دست در دست هم

یک برگ سرخ

ورق می‌خورد

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 19:28 توسط ناتاناییل|

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:44 توسط ناتاناییل|

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:44 توسط ناتاناییل|

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:43 توسط ناتاناییل|

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:43 توسط ناتاناییل|

http://pix2pix.org/my_unzip/12142261875.jpg

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:41 توسط ناتاناییل|

 
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 1:41 توسط ناتاناییل|

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام

 

همه میپرسند


چیست در زمزمه مبهم آب


چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

مه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 1:37 توسط ناتاناییل|

 

به تماشا سوگند

 
                      و به آغاز کلام


                                و به پرواز کبوتر از ذهن


                                                       واژه ای در قفس است.


 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 1:24 توسط ناتاناییل|

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:21 توسط ناتاناییل|

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:19 توسط ناتاناییل|

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:17 توسط ناتاناییل|


آخرين مطالب
»
»
» سراب
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin